هشت سال از شش ِمهر 80 وُ آغاز ِنگاه ِتو گذشت
88/7/6
ــــــــــــــــــــــــــــــ
از خاطرات ِگمشده می آیم، تابوتی از نگاه تو بر دوشم
بعد از تو من به رسم عزاداران، غیر از لباس ِتیره نمی پوشم
هشت سال گذشت!؟ باور ِپیمودن این راه و احتمال زنده ماندن ام نبود. از روز شنبه ای که به قول فرهاد« روز بدی بود». اما انگار نه برای من. واقعاً اما نبود!؟ همین که تیره می پوشم و تلنباری از خاطراتی که دیگر گمشده اند و جز رویایی که...
هشت سال گذشت. از روزی که از درب کلاس چرخیدی و آمدی تو و زندگی من هم پیچیده شد و پرتاب شدم توی گوشه ی اندوه. مدام هم مُشت ِسهمگین ِتسلط ِروح ِشفاف ِتو بود که گوشه ی آن کلاس گرفتارم کرد و بدون ِآنکه بدانی در ازدحام ِسکوت ِمن و نگاه دورادورم، ضربه می زدی بر جداره ی چشمان ام و در حضوردیگران و تو یا تبسم بود و یا یخ زدگی صورتم، ولی وقتی که خلوتی مهیا می شد( من در جستجوی تنهایی ام )، بغض ام در تنهایی ِ پیاده رَوی در کنار میله های سبز می شکست و هق هق ام را یا باران می پوشاند یا دست مهربان خدا بود که گونه ام را پاک می کرد.
*
هشت سال گذشت. در این هشت سال عاشقیت را خوب بلد شدم. اگر برای بعضی ها در پاورقی ست، برای من مستقیم در خود متن است و جولان می دهد و پر و بال می گیرم. یکبار توی صفحه ی خاطراتم، که همیشه ترس ْخورده بود و پنهان از دید آشناها می نوشتم و حالا ببین که چه پاکْ باز شده ام که هوار می زنم، نوشتم و با خدا مناجات کردم و سپاس اش گفتم که:« خدایا، من پیش از او لاک پشت ِکوچکی بودم که قدم های کوچک تری برمی داشتم. کرم نحیفی بودم که توان ِبه پیله رفتن را هم نداشت که پروانه شود. ممنون ام که از یمن حضور او، از هیبت ِ ظهور او، درس آموز شدم و الفبای هستی ام عوض شد و پرواز کردم».
یا جای دیگری که نوشته بودم و الان چقدر از ذهن ِآن روزم می ترسم:« چه فضای آزادی... چه ذهن ِبازی دارم. پنجره ی اتاق باز است. دل ام دارد از این همه اندوه ِشیرین، می تـُرشد. حال ام دارد از این هجوم ِبی امان ِغم می ترکد. کجاست راه نجات!؟ آنهم وقتی که به قول غاده السمان شاعره ی عرب، اگر چشمانت سرنوشت ِمن نباشد!؟. پنجره ی اتاق باز است. بروم خودم را پرت کنم بیرون!؟ سوال ِسختی ست اگر ندانی که پروازت نمی گیرد! »
*
هشت سال از روز آغاز دانشگاهم گذشت. دانشگاهی که چهار سال طول کشید و قبلش به عزم ِعلم رفته بودم و اما سرآخر با دستی پر از عشق برگشتم. همان روزاول!.
نشستن در سایه سارش فقط اندوه هم نداشت( او نمی دانست و اصلاً نگفتم که: بانو!، من در سایه سار شما نشسته ام ها!). من از او ثروتمندی های دیگری هم دارم. از اینکه جهان را طور دیگر و بهتر از آنچه که قبلاً می دیدم( حالا می دانم که قبل از مهر 80 چه مزخرف بودم ) می بینم و می فهمم، مدیون او هستم.
این همه نوشتم که بدانم و به خودم یادآور شوم از کجا به کجا رسیده ام و بگویم که حرمتدار تاریخ و روزهای باشکوهش هستم.
ای کاش می دانستید که در این روز از تقویم عمر من چه حفره ی عمیقی حضور دارد که دمادم هم فرو می کشاند و هم صعود می دهد. بزنگاه تاریخ است. قبل از آن و بعد از آن.
به مناسبت ِهفتم تیرهای باشکوه ِ تقویم ِمحقرانه ی عمر
این را تو بشنو...
مثل خورشید می ماند. خود ِخود ِخورشید.
می نشینی پشت ِ پنجره ی زندگی ات. زندگی ای که وقتی او نیست،همش شب است. شبی که فقط ستاره های یاد او هستند که همچون نقطه های بی بدیل ِروشنایی،سطح ِیکدست ِظلمت را سوراخ کرده اند و روزنه ای از نور را نشان می دهند. اگر ستاره ها نباشند،اگر ستاره ها را خودت با دست ِ توانی ذهن ِخودت،نصب ِ آسمان ِهمیشه ْ شبت نکرده باشی که واویلا.
می نشینی پشت ِ پنجره ی زندگی ات. همه جا تاریک است و هنوز خورشید او نیست. هنوز حتی طلوع نشده. حتی اصلاً وقتش هم نیست.
مدام راه می روی. اما انگار که یک ساکن ِمتحرک. از دم ِ پنجره تکان نمی خوری. اما داری تو خیال و خاطره های مخاطره انگیزت پیاده روی می کنی. سر می زنی به تمام کوچه و خیابان ها که انگار به نام او شناسنامه دارند. انگار که موجودیت آنجا، اوست و وقتی که مثل حالاها نباشد،اصلاً بی معناست و همه غریبه.
مثل جغدی. نه اینکه شوم باشی که اگر هم باشی نبودن او تو را اینگونه کرده. نباشد بی معنایی،نباشد تلخ اندیشی،نباشد همیشه از فاجعه و دلهره ی وجودی و اینکه همه چیز دارد رو به نابودی می رود حرف می زنی. یاس ِ مطلق ِبشری.
مثل جغدی. روزها اگر الزام زندگی شهری نباشد، لعنت که بیرون بیایی. مجبوری. اما یک مجبوری ِاختیاری. می نشینی به جای فکر کردن به زندگی روزمره،به اوی ثابت و اصیل فکر می کنی.«دل با یار و سر به کار»،«تو در میان جمعی و دلت جای دیگر است». اصلاً یادش مگر خلاص ات می کند. خلاصه ی همه روزهایت اوست. مسیر حرکتی ات از یک سمت ِ دیگر است،اما همینطور خواسته و ناخواسته،آگاه و ناخودآگاه مسیرت را دور می کنی و می اندازی از خیابانی می روی که روزی با او قدم زده بودی.
تازه همان روز هم که قدم می زدی،چشمت را از قصد می گذاشتی زیر پاهایش تا ببینی که مثلاً روی چندمین سنگفرش خیابان،مقابل کدامین مغازه،پا گذاشته بود و به یاد بسپری. فردایش که رفته بود و حالا نیست،می روی انجا و پایت را می گذاری روی همان سنگفرش و دنیا برای لحظه ای بهشت می شود. بعد آنقدر آن لحظه را کش می دهی که می خواهد بشود همه ی لحظات عمرت که ناگاه، نگاه ِ مرد ِ مغازه دار،حواست را جمع می کند که شیرفهم شوی این زمین ِ لعنتی ،آنقدر ها هم که دوست داری،نمی تواند لیاقت ِبهشتْ بازی های تو را داشته باشد.
طوری نگاهت می کند که انگار چی می خوای یا هرّی و تو اصلاً به این فکر می افتی که چه خوب می شد اگر آن مغازه را از او خرید و جلوی پیاده رواش را حصار کشید که دیگر پای غریبه ای ساحت ِ شریفْ شده ی آنجا را لگد مال نکند. خنده و غصه ات می گیرد. چون آنوقت باید همه ی کوچه ها و خیابان ها و شهرها را و جهان را حصار کشید. همه باید مُلک ِ ملکوتی ِ تو و او شوند، و چه غریب و نجیب و عجیب که از ساحت میله های سبز فراتر نرفته اید.
*
می نشینی پس ِ پنجره ی زندگی ات. تا چشم کار می کند شب است و فقط ستاره های یاد ِ او هستند که کمی روشنایی. و اگر و قسم می خورم که اگر وعده ی طلوع های او نبود،جان به سر می شدی این زیست ِ مزخرف را.
این همه سیاهی به خدا کار دستت می داد و مگر بالای پنجره ی مرتفع ترین ساختمان شهر ننشسته ای !؟. مگر سقوط از آن بالا وقتی امیدی نباشد،سخت است!؟. خیلی راحت است،خیلی.
این تنها سقوط عالم است که انسانش را از زندگی ساقط نمی کند. بلکه از مرگ رهایش می کند و زندگی اش می بخشد و به صعود پروازش می دهد. مگر خدا نگفت که بهشت را با کسانی که دوستش دارید،هستید. مگر مرهم زمین ها و مرگ های جهنمی، آسمان ها و زندگی های بهشتی نیست!؟ و مگر این شوق ها و امیدها نباشند،می شود طاقت آورد این تب و تاب های بی پیر را!؟ مگر می شود به شوق بهشت ننشست!؟
نشسته ایم به پایش. آنقدر که پای دل ِ آسمانی از تنگی ِکفش ِدنیا،تاول بزند و روش ِ پیمودن ِراهی دیگر را مسدود کند و اصلاً شوق ِهیچ دیداری،غیر از چشم انداز تنها بهشت ِممکن و موجود را نداشته باشی. همه انگار جهنمند و اوست که فقط یکه و تنها در صحرای بیکران بهشت می دود و از پشت پاشنه هایش گل می روید.
اگر امید ِ طلوع او نباشد که ول معطلیم.
* این نوشتار،حاصل ِ قوه ی تخیل و واقعیت ِنگارنده است.
واقعه ای که می خوانید گزارش واقعی و متفاوتی از مرگ است و مرگ نابهنگام و سوال های خطرناک!...
از طولانی بودن نوشته ام معذرت می خواهم. تقصیر من نیست و دکمه های کیبوردم تشنه اند... و پیشنهاد همیشگی من را که یادتان هست!؟... صفحه ام را ذخیره کنید! و سر فرصت بخوانید.
** در محله و کوچه ی ما مدتی ست که کابوس مرگ دارد با قافله اش عبور می کند. مدتی پیش یکی از همسایگانمان- زن و شوهر با فاصله ی چهل روز- به دیارباقی شتافتند( چه جمله ی تکراری ای) که گزارشش بسیار عاشقانه است را بعدا شاید نوشتم و دو ماه پیش همسایه ی دیگر و حالا :
صبح پنج شنبه،حوالی ساعت ده بود و من در میانه ی خوابم. مدتی را از اداره مان مرخصی گرفته ام و دارم به کارهای عقب افتاده ام می رسم. شبها تا سحر و دمیدن آفتاب بیدارم و می خوانم و می نویسم؛ و روزها تا لنگ ظهر می خوابم. جریان برای میانه ی تابستان است.
ساعت ده بود که یکمرتبه با صدای دردمندانه ی شیونی از خواب بیدارشدم. مدتی ست که مِرد همسایه ی کناری ما بیمار شده و در بیمارستان بستری است.
شنیدن ِصدای شیون و گریه و داد و بیداد، شدیداً ذهن تازه بیدارشده و هراسان من را می چسباند به قضیه ی مرد همسایه... نکند آن لحظه ی موعود فرا رسیده باشد !؟... دلم فرو می ریزد و اشک می رسد پشت پلکهایم و هق هق می چسبد به گلویم.
آقای رشیدی را باید به شما بشناسانم. مرد شریف و آرام و صبور. شصت سالی از عمرش گذشته... اما دو دخترکوچک دارد که یکی هنوز دوره ی ابتدایی را هم تمام نکرده. و یک پسر بزرگ... وای از دست این پسر بزرگ!. اگر حوالی غروب از سرکار برگردد و روی پلاک خانه بیرق سیاه ببیند!؟.
بیشترازهمه دلم برای اومی سوزد؛ و می ترسم از درد بی پدری ِآن دو دختر که هنوز شدیدا به بودن سایه ی پدر روی سرشان احتیاج دارند و حتی معنای مرگ و یتیم شدن را هم نمی فهمند... و همسرش... خانم نجیبی که همنام بانوی دو عالم است و در مسلک ِآرامش از او نسبت برده است. اما حالا فقدان شوهر چه بلایی برسر تحمل او آورده که اینگونه دارد شیون می کند!؟
از رختخواب می آیم بیرون و می روم طبقه ی پایین. از چشمان در آستانه ی رطوبت مادرم، تائیدیه ی خبر هولناک را می گیرم. دارد آماده می شود و لباس می پوشد که به همراه باقی زنان محله به داد زن همسایه برسند. اصولا این کار- وقتی که صبح است-،کاری زنانه است و مردان ِمحل،باید از حریم خانه شان بیرون نیایند و در پرده بمانند تا زن عزادار به خاطر موقعیت تلخ پیش آمده،به راحتی و بی خجالت موی از سر بکند و مدام بین کوچه و خانه هروله کند و جای پاهای شوهرش را بو بکشد.
خیلی سخت است که با شنیدن صدای گریه از خواب بیدار شوید. انگار که آدم آونگ است و تعادل ندارد. اما بیدار شدن به خاطر شنیدن یکباره ی خبر به خواب ابدی رفتن یک نفر دیگر!...وای!
دارم در اتاق ها راه می روم و صدای کوچه هم از پنجره ها هجوم می آورند به داخل خانه. گاهی جسارت می کنم و پنهانی از پنجره به کوچه نگاهی می اندازم... که اگر زن همسایه بیرون بود،بدون فوت ِوقتی سر به داخل بکشم و اگر دیگران،از چشمهایشان خبری بگیرم بیشتراز آنچه که می دانم.
از ازدحام زنها مقابل در خانه،می فهمم که زهرا خانم در میانه ی حیاط خانه شان نشسته، و زنهایی که آشناتر هستند حتماً دارند از نزدیک آرامش می کنند و لیوان آب به دهانش می چسبانند و آنهایی هم که خیلی خوشبین هستند کلاً زیر قضیه می زنند و می گویند که شاید اشتباه شده.
چون ازبیمارستان زنگ زده اند و گفته اند که آقای رشیدی...
دارم همچنان مثل خوابزده ها راه می روم و به خدا می اندیشم. می دانم و خواهش می کنم در پیامهایتان ننویسید که مرگ حق است. می دانم؛ اما این چه حقیقتی ست که موقعیت را نمی شناسد و درک نمی کند!؟... آقای رشیدی دو دختر کوچک دارد و همسری که مطمئنا پسرش نمی تواند گلیم او را از آب بکشد بیرون. پسر از پدر و مادر و حتی خواهرانش نیز آرامتر و مظلوم تر است!
به مرگ فکر می کنم که چرا موقعیت را درک نمی کند... و مگر هر انسانی رسالتی بر گردنش ندارد؟... پس چطور وقتی که آقای رشیدی هنوز رسالتش را تمام نکرده باید ردای پدری را از تن بیرون بیاورد!؟... و بعد قسمت ِعاقل ِوجودم به یادم می آورد که اگر موقعیت شناس بود،نامش را مرگ نمی گذاشتند!
حالا در این وانفسا دارد قسمتی مرتبط از داستان روی ماه خداوند را ببوس ِ مصطفی مستور به ذهنم خطور می کند. خطهای این نوشته اش که از متن اصلی خلاصه اش کرده ام،عجیب با احوال امروز من- البته تا مقطعی از آن،که بعداً می خوانید- هماهنگ است:
کلیدها به همان راحتی که در را باز می کنند قفل هم می کنند. مثل اینکه فلسفه بدجوری در را بسته است...به نظر تو خداوند وجود داره؟ فعلا این مهمترین چیزیه که دلم می خواد بفهمم. به نظر من پاسخ دادن به این سوال تکلیف خیلی چیزها رو روشن می کنه و جواب ندادنش هم خیلی چیزها رو تا ابد در تاریکی محض نگه می داره. هست یا نیست؟
میلیونها انسان بدون اینکه این سوال ذره ای آزارشون داده باشه برنامه های هزار ساله برای عمر شصت هفتاد ساله شون می چینند و من همیشه تعجب می کنم که چطور کسی می تونه بدون این که پاسخ قاطع و قانع کننده ای برای این سوال پیدا کرده باشه،کار کنه، راه بره، ازدواج کنه، غذا بخوره، خرید کنه، حرف بزنه و حتی نفس بکشه. چه برسد به برنامه ریزیهای درازمدت. اگه نیست چرا ما هستیم؟ احتمال ریاضی وجود پیدا کردن حیات بر این سیاره چیزی نزدیک به صفره. می فهمی؟ صفر! اما این احتمال در حد صفر به وقوع پیوسته و ما وجود داریم. این وجود داشتن یا به عبارت دیگه تحقق آن احتمال نزدیک به صفر،مفهومش اینه که اراده ای توانا و ذی شعور مایل بوده که ما وجود پیدا کنیم.
از طرف دیگه اگه خداوندی هست پس این همه نکبت برای چیه؟ این همه بدبختی و شر که از سر و روی کائنات می باره واسه ی چیه؟ کجاست ردپای آن قادر محض؟ چرا این قدر چیزها آشفته و زجرآوره؟ کجاست آن دست مهربان که هرچه صداش می زنند به کمک هیچ کس نمی آد؟ هر روز حقوق میلیونها نفر روی این کره ی خاکی پایمال می شه و همه هم تقاضای کمک می کنند اما حتی یک معجزه هم رخ نمی ده. حتی یکی... این همه کودک ناقص الخلقه تاوان چه چیزی رو پس می دن؟چه گناهی مرتکب شدن که از شیرخوارگی تا پایان عمر،البته اگه زنده بمونن،باید با کوری مادرزادی و فلج مادرزادی و نقص عضو و هزاران عذاب دیگه سر کنند؟... نمی دونم! همه ی چیزی که در این خصوص می دونم و فکر می کنم تو هم باید بدونی - یعنی باید سعی کنی که بدونی - اینه که ما نمی دونیم. این شریف ترین و در عین حال محتاطانه ترین چیزیه که بشری می تونه درباره ی این سوال وحشتناک بگه. " نمی دانیم ". این چیزی است که " علم " به ما می گه. علم، مطمئن ترین و در عین حال صادقانه ترین ابزاری است که با فروتنی تمام به ما می گه که : نمی دونم.
اما بود و نبود خداوند برای من مهمه. اگه خداوندی وجود داشته باشه،مرگ پایان همه چیز نخواهد بود و در این شرایط اگه من همه ی عمرم رو با فرض نبود او زندگی کنم دست به ریسک بزرگ و خطرناکی زده ام. من این خطر رو با تمام پوست و گوشت و استخوانم حس می کنم... اما اگه خداوندی در کار نباشه،مرگ پایان همه چیزه و در آن صورت زندگی کردن با فرض وجود خداوند که نتیجه ش دوری جستن از بسیاری لذت هاست با توجه به این که ما فقط یکبار زندگی می کنیم،واقعا یک باخت بزرگه... به هر حال این سوالیه که پاسخ قطعی اون رو - اگه پاسخ ش مثبت باشه- بعد از مرگ می فهمیم و اگه پاسخ ش منفی باشه، یعنی اگه اصلا خداوندی وجود نداشته باشه،هرگز نخواهیم دانست.
و قسمتی از داستانی دیگر:
وجود ِجهانی که آدم های حقیقتاً آزادش همیشه بر طریق صواب باشند،منطقاً امکان پذیره و خداوند اگر واقعا قادرمطلق بود،می تونست هر وضعیت ِامورِمنطقاً ممکنی رو محقق کنه... پس چرا این کار رو نکرد؟ چرا این وضعیت مطلوب ِمنطقاً ممکن رو محقق نکرد؟...توی اون وضعیت ِمطلوب ِمنطقاً ممکن،گیس های تو هیچوقت سفید نمی شد. آبجی طوبا هیچ وقت بچه ش رو سقط نمی کرد. هیچ وقت بابا نمی مرد. کله ی من هیچ وقت این جوری کج و کوله نمی شد... خدا چرا مشتی مفلوک عوضی رو پرت کرد توی این خراب شده که حتی بلد نیستند اون رو،عظمت رو،هجی کنند!؟
دارم همچنان راه می روم و دور می زنم و راه می روم و ذهنم پر ازسوالهای خطرناک ِمذهبی است. سوال هایی که بزرگان توصیه می کنند و می گویند به آن نزدیک نشوید!... و من دارم به خاطر قدرت نمایی امروز ِ مرگ که خودش مظهری از توانایی خداست،به این سوال خطرناک نزدیک می شوم.
آن جمله ی معروف ِ نیچه فیلسوف آلمانی می آید نوک زبانم،ولی بیانش نمی کنم :« خدا مُرده ست »... دست در هوا می چرخانم و افکار ضد دینی را دور می کنم... ولی اگرخدایی هست پس این همه نکبت و مریضی برای چیست؟... مگراو قادرمتعال نیست؟... مگر سرنوشت ما را خود او ننوشته و تعیین نکرده؟... پس چرا در روز قیامت می خواهد از ما انسانها برای انجام دادن کارهایی که خودش برایمان- قبل از تولدمان- تنظیم کرده،سوالی بپرسد و بازخواستمان کند و به دوزخ بکشاند و یا به بهشت بفرستد؟ « چرا باید ما را با موانعی مواجه کند که می داند توان ِاز میان برداشتن ِآنها را نداریم!؟ »
*
صدای شیون هنوزقطع نشده. از آژانس ماشین آمده و قرار است به میزان ظرفیتش زهرا خانم و چندتایی از همسایه ها را به بیمارستان ببرد. خدا را شکر!! محله ی متحد و منسجمی داریم و همسایه ها عجیب به فکر همدیگرند و یاری رسان و اگر محیط کمی هم مردانه بود، حتما من هم از چارچوب خانه می زدم بیرون و با درگیر شدن و معمولی شدن، این افکار به ذهنم نمی رسیدند و بدتر از عزرائیل روحم را نمی خوردند.
زهرا خانم را دارند بدحال تراز شوهرش از درب خانه می آورند بیرون. زنهای همسایه زیر بازوانش را گرفته اند و دارند به ماشین نزدیکش می کنند. به یاد درگذشت تلخ ِپدربزرگم می افتم. وقتی که آمبولانس آمده بود مقابل درب خانه شان و قراربود که درب گشوده ی آن ماشین ِ لعنتی تمامی بزرگی و مهربانی و... تمام تاریخ مان را از ما بگیرد، عق ام گرفته بود.
زهرا خانم دارد پاهایش می لرزد. حتماً نه دوست دارد که به نقطه ی فاجعه- بیمارستان -نزدیک شود و هم دوست دارد که نزدیک ِمونس ِجانش باشد... لحظه ی تلخی ست و من دارم به خدا می اندیشم.
طاقت دیدن ادامه ی صحنه را ندارم. حتماً راننده را دستور می دهند که سریعترین گازش را بدهد و بعد می ماند زهرا خانم و تخت خالی و سرد بیمارستان و یک عمر بیوه ماندن و دختربچه های کوچک و بزرگ کردنشان و دانشگاه فرستادنشان و جهیزیه جور کردنشان و... با کدام در آمد اقتصادی!؟
صدای زنان همسایه می آید که با رعایت احترام می خواهند خودشان به عنوان همراه با زهرا خانم به بیمارستان بروند و اما دارند طوری به دیگری تعارف می زنند که... که یکمرتبه صدای خوشی می آید!... انگار از داخل بهشت... انگار از توی ابرها... مثل نوید خوش خبر پیک باران...
صدای خوش می گوید که از بیمارستان زنگ زده اند و گفته اند که آقای رشیدی در نیمه ی راه سرد خانه به هوش آمده است!
صدا می پیچد و محله جان تازه ای می گیرد... انگار هزاران نفر دارند با پژواک ِصوت، دمادم می گویند:« زهرا خانم... زنده ست! »... چهره ها سریع تغییر حالت می دهند. همه خوشحالند. زهرا خانم پای درب باز ماشین می نشیند... حتی اشک از گونه اش نمی تواند پاک کند و میان گریه هایش می خندد. انگار متولد شده... انگار به سایه ای می اندیشد که دومرتبه برگشته بالای سرش. دیگر او را به چشم بیوه نگاه نمی کنند و این برای زن ها اعتبار عظیمی ست. انگار زهرا خانم، باز هم " زهرا خانم " شده است... و مطمئنا خدا به او رحم کرده است... و بیشتراز او به پاسخ ِپرسش های من!
*
دارم همانند گنجشک ِسربریده ای، ازشادی ِتمام در میانه ی خانه می چرخم... دارم سماع می کنم و دارم عاشق تر از پیش به خدا می شوم.
این سوال هاست که ساحت خداوند را همیشه زنده نگهداشته و او را تبدیل به امر راکدی نکرده است... دین با این سوال ها و سوالهای بنیانی تر مداوم روتوش می خورد و پر طراوت می ماند و زنده!
سنگ را بر می دارم و بر پیشانی ِپلشت ِنیچه و جمله اش حواله می کنم و رو به سوی درخت همیشه سبز حیاط ِخانه که مظهری از حضور خداوند است و در امتداد قبله روئیده، سجده می کنم.
*
بعد از شنیدن خبر هوشیاری و زنده بودن آقای رشیدی،برای اینکه حس و حال از ذهنم نپرد نشستم و جریان را برای وبلاگ نوشتم که تا کی مهلت دست بدهد و انتشارش بدهم؛ و همراه آن از اینکه به این مسئله به عنوان سوژه ای برای وبلاگم نگاه کرده ام، از خودم و از نوشتن و قلم متنفر می شوم.
*
نشسته بودم مقابل تلویزیون. ساعت دقایقی از اذان ظهر گذشته. این بار دارم عمیق تر از همیشه به آوای اذان و کلماتش گوش می دهم... اشهد ان لا الا الله... پدر دارد رو به سوی قبله نماز می خواند... به قامتش نگاه می کنم. به کلماتی که دارد روی صفحه ی تلویزیون همانند چراغی که روشن و خاموش،پیدا و محو می شوند زل می زنم... حی الی خیرالعمل...
*
از بیرون دومرتبه صدای شیون می آید... بلندتر ازقبل. انگارفاجعه اتفاق افتاده. انگار خبربدی از بیمارستان رسیده است. انگار تنها دو ساعت به زهرا خانم مهلت دادند که تماشای کابوس یتیم شدن بچه هایش را به تعویق بیندازد. انگار زهرا خانم بیوه شده است. انگار حوالی غروب که پسرش به خانه می آید، باید کنار پلاک در و زنگی که پدربه وقت خانه آمدن انگشت برروی آن می گذاشت،پارچه ی سیاه ببیند. انگار باید با کلماتم آرامش کنم. انگار باید در آغوشم بگیرمش... ولی می دانم که حجم اندوه اش فراتر از آغوش محدود من است.
وای!... چقدرسوال درذهنم دارم... دارند هجوم می آورند. سوال های خطرناک دارند از راه می رسند... انگار می خواهند بگویند :« دیــــدی گـــــفـــتـــیـــــــم!؟ »... طاقت تحقیرشان را ندارم.
از درب خانه می زنم بیرون... بگذار همه ی آن سوال ها در لابلای دکمه های کیبوردم خفه بشوند...می دانم!؛ هستند،اما من می خواهم بکشم شان و یا اگر دستم به قتل شان نرفت،لااقل نادیده شان بگیرم. می خواهم معمولی باشم... می توانم؟... نمی دانم!
می روم بیرون... باید توی راسته ی کتابفروشی های میدان انقلاب،روبروی دانشگاه تهران قدم بزنم. باید به هزار نفر- از بس که حواسم نیست- تنه بزنم. باید بروم کتابخانه... باید بین نشریات روزانه خودم را خفه کنم... باید به غروب بیندیشم.
وقت غروب که شد باید برگردم به محل... باید پسر همسایه را همراه باقی همسایه ها آرام اش کنیم... باید وقتی توی کوچه به چشمانم نگاه کرد و اشک ریخت و با حسرت گفت: « مهدی! بابام مُـرد!» چشمانم را از پنجره ی رو به کوچه ی اتاقم، که سوال ها دارند از پشت ِ پرده ی آن سرک می کشند و آنهایی که استدلالی تر هستند و دارند انگشت " هل مِن مُبارز" به سویم تکان می دهند، بدزدم؛ و بعد سر بی سامان ِ پسر همسایه،محمد را بگذارم توی سینه ام و با حال و هوای گنگی توی دلم بگویم :« به جایش، خدا زنده ست »
یادداشتی که خواهید خواند،مکتوبی ست که در خرداد ماه نوشته ام و لحظه لحظه اش واقعی ست؛ و ترسیم موقعیتی تلخ از اخلاق متعارف این روزها و ایام ِاکثریت جامعه ی ایرانی ست.
و یک سوال غیر متعارف از دختران محترم نویسنده ی وبلاگ های همسایه ام دارم:
اولین باری که متـلک شنیدید...توی خیابان... در مسیر مدرسه....توی اتوبوس... چه حسی به شما دست داد؟...چند سالتان بود؟...با خودتان و از خودتان نپرسیدید این پسری که تا دیروز همبازی کودکی هایم بود،چطور شده که امروز دارد حرفی را می زند که معنایش را نمی فهمم؛اما می فهمم که با شنیدنش داغ شده ام و دارم خجالت می کشم و یا اصلا خوشم آمده است!؟
از نفرت و کیف تان بنویسید.
کلام صادقانه و اندوهمندتان را، مؤمنانه می خوانم.
نشسته ام توی صندلی جلوی تاکسی و دارم به لشگر ماشین هایی که پشت سد چراغ قرمز گیر کرده اند نگاه می کنم...بوق بوق بوق...شمارشگر چراغ قرمز انگار نمی خواهد به صفر برسد...ده هزار ثانیه... سرسام گرفته این خیابان شلوغ .
همینطور زل زده ام به ازدحام ماشین ها... نگاه می کنم به ضبط صوت تاکسی که گوشهایش را از اینهمه صدای بوق ماشین ها گرفته است و ساکت افتاده بین من و آقای راننده. با چشمانم دارم راننده را التماس می کنم که ضبط را روشن کند... روشن اش که بکند، شیشه را می دهم بالا و از همهمه گریزان می شوم و دل می سپارم به زمزمه...
اما راننده چشمانم را نمی بیند. دارد همانند دزدی که گوشه ای کمین کرده تا آخرین چراغ خانه ی نشان کرده خاموش بشود و از بالای دیوار بپرد توی حیاطش،شمارشگر ثانیه ها را رصد می کند. دستش را دارد می کوباند روی فرمان...دو مرتبه چشم می دوزم به خیابان :
سه چهار ماشین جلوتر،دختری دارد به زحمت پیاده می شود. دستهایش از وسائلش پر است و ماشین کناری هم آنچنان خودش را چسبانده به آن ماشین که دختر جوان مجبور است در را با احتیاط باز کند و به سختی پیاده شود. یک لحظه دلم می خواهد که کاش جای راننده ی آن ماشین کناری بودم و آنقدر فهم و شعور داشتم که کمی ماشین را می بردم جلوتر تا آن دختر راحت تر پیاده شود... مقابلش دو سه متری جا داشت.

دختر حتما دیرش شده. طاقت نداشته که تا آن نمایشگر لعنتی به صفر سبز برسد. قبلا کرایه را حساب کرده. اگر مردی و یا پسری به جای آن دختر بود،اولاً سر آن راننده ی کناری فریادی می زد و یا فحش می داد و... دلم به حال دخترها می سوزد؛شرائط زندگی سختی دارند. آنهم در جامعه ای که هنوز نمی داند باید مدرن باشد یا سنتی؟...( بعدها شاید در مورد حال و شرائط زندگی اجتماعی جمعیت زنان جامعه چیزی نوشتم )
دختر ساعتش را نگاه می کند. سرش را به تاسف تکان می دهد. می فهمم که واقعا دیرش شده.همینطور دارم نگاهش می کنم. گاهی جزئی ترین مسائلی که شاید به چشم هیچ کس نیاید و بی تفاوت از کنارش رد بشوند، در کلیات روح من سرریز می شود و مشغولم می دارد...می دانم که احساس ِ ویران ساز و خطرآفرین ِآبادگری ست!
دختر خودش را از بین مسیر پیچ در پیچ ماشین ها می رساند به پیاده رو...می ایستد...وسائلش را در دستش کمی جابجا و جمع و جور می کند. می خواهم ببینم چه می کند!؟... حالا دیگر اصلا دوست ندارم که چراغ ِقرمز،رنگش را عوض کند! دختر مشخصاً سراسیمه است...به چپ و راست نگاه می کند. وقتی مطمئن می شود که پیاده رو کمی خلوت است و چشمهای زیادی او را نگاه نمی کنند( من را ندیده بود!! ) آرام آرام شروع می کند به دویدن...
خاک بر سر پسرها که هروقت و هرجا که بخواهند، می توانند بدون دلهره بدوند! دختر دارد نرم و آرام می دود...قدم هایش اما مردد است!. با خودش حتما تردید دارد که آیا صحیح است که من دارم می دوم یا نه؟... به قول مادربزرگ ها : « مردم چی میگن »!؟... اما فکر اینکه دیرش شده، او را به ادامه ی دویدن ترغیب می کند... استاد اگر به کلاس درس راهش ندهد؟... کارفرما،اگر به خاطر تاخیر اخراجش بکند!؟
آن چراغ قرمز لعنتی،حالا دوست داشتنی شده و دارد سبز می شود. ماشین ها دارند آرام آرام حرکت می کنند و نمی گذارند که به خاطر دویدن و دور شدن دختر،از تماشایش محروم بشوم( در نوع و طرز نگاه من به آن دختر،هیچ مورد غیراخلاقی ای وجود نداشت. می خواهید قسم بخورم!؟ من فقط داشتم روحیه ی یک آدم را فارغ از جنسیت اش تشریح می کردم و چقدر هم از نگاههای آلوده که برای شخصیت فرد مقابل خارج از هویت فردی اش احترام قائل نیستند متنفرم ).
دختر دارد آرام می دود و ماشینی هم که من در آن نشسته ام، دارد شانه به شانه ی او حرکت می کند و گاهی به خاطر شلوغی خیابان از دختر عقب می ماند. تصویر دختر همانند یک شبکه ی تله ویزیونی شده که احتمال دارد اتفاقی بیفتد و یا یکی از راه برسد و بزند کانال بعدی و باقی داستانش را نفهمم. هنوز آن اتفاق نیفتاده و ترافیک تهران هم دارد با من کمال همکاری را انجام می دهد ... دختر پنج شش متری از ماشین جلوتر است
یکمرتبه در پیاده رو پسری را می بینم که دارد شیطنت آمیز می خندد... او هم آرام آرام شروع می کند به دویدن!
می توانم حدس بزنم که چه نقشه ای در سرش دارد. بازی اش گرفته بی شرف!. می خواهد دختر معصوم را بدنام کند!... دختر نمی داند که در پشت سرش چه حادثه ای در حال تولد است. می خواهم پیاده شوم و از این میلاد ِشوم جلوگیری کنم... و با آنکه اهل دعوا نیستم،اما یقه ی پسر را تا نافش جر بدهم و تف بیندازم توی چهره اش که دیگر با دارایی ناموس مردم اینگونه تجارت نکند. شیطان رفته توی جلدش! پسر می خواهد ذهنیت عابران خیابان را نسبت به آن دختر منفی کند. با خودشان فکر کنند که حتما دختر چه کار خلافی انجام داده که پسر دارد به دنبالش می دود و تعقیب اش می کند.
ماشین با حرکت آهسته اش حالا افتاده میان آن دو... گاهی جلو را نگاه می کنم و دختر را می بینم که دارد از همه جا بی خبر به خاطر شرائط زمان و ساعتی که می ترسد از دستش بدهد می دود... و گاهی روی صندلی ام جا بجا می شوم و آن پسر را می بینم که دارد سرخوشانه آدامس می جود و با چشمهای هیز و در به درش، دختر را به خاطر تفریح و شیطنت خودش تعقیب می کند.
در پیاده رو چند نفری با دیدن ِدویدن پسر و دختر برمی گردند به نگاه؛ و متاسفانه طبق یک اصل مزخرف،حق را می دهند به پسر! با خودشان می گویند که دوره ی آخرالزمان شده!... آن دیگری حتما دارد هذیان می گوید:« دختریکه ی بیشرف!! ببین چه کاری کرده که این داداش بنده خداش داره دنبالش می دوه و می خواد اونو بگیره که حتما " دختر فراری" نشه» آن زن ِتماشاگر هم حتما دارد در دلش چیزی علیه دختر می گوید.
جمعیت زنان و دختران،متاسفانه حتی به خودشان هم رحم نمی کـنند.
می خواهم سرم را از پنجره ی ماشین ببرم بیرون و فریاد بزنم: احمق ها!...بعله،درست است! دوره ی آخرالزمان شده... ولی مصداق آن خود شماها هستید که دارید بی محاسبه قضاوت می کنید و " حق " را به " باطلی " می دهید که حقیقت از میزبانی او کراهت دارد و بدش می آید!
ماشین دارد کم کم می رسد به چهارراه... می دانم که با رسیدنش سرعت می گیرد و دیگر نمی توانم ببینم که چه شرائطی برای دختر پیش می آید. تا جایی که خجالت از راننده و باقی مسافران اجازه ام بدهد،برگشته ام و دارم با عصبانیت آخرین تصاویر این نمایش اندوهناک را تماشا می کنم. نمایشی که شخصیت لمپن و شرور قصه، آن پسر است؛ و آن دختر معصوم هم بدون آنکه بداند...؛ من از محکوم شدن انسان ها به چیزی که اصلا به آن متهم نیستند،متنفرم!؛ من از وارونگی بین حقیقت و باطل بیزارم.
* سه چهار روزی از وقوع آن اتفاق ــ که دیگر برای شهرمان معمولی شده و این یعنی فاجعه ای برای غیرت و هویت فردی انسان ها خارج از جنسیت شان ــ گذشته است. ذهنم هنوز درگیر است. هنوز دلواپس آن دختر هستم؛ و بیشتر از آن به دختران میهن ام می اندیشم که گاهی شرائط حیات و جلب ذره ذره ی اعتماد برایشان آنقدر سخت می شود؛ و گاهی هم از کف دادن همان اعتماد و اعتبار اندوخته چه آسان!... تنها با تلنگری !
هنوز دلواپس آن دختر هستم... آیا از دویدنش پشیمان نخواهد شد!؟
## حس تان را روایت کنید و به سوال اساسی مقدمه نیز پاسخ دهید. ممنون
این متن،نوشته ی طولانی و پراکنده ای ست... از نوشته های قدیمی من. حدود پنج سال پیش. دوست داشتم به مناسبت روز دانشجو بازمنتشرش کنم. خاطره ای از دانشگاه و کنفرانسی سینمایی! که داشتم و... دلهره ی وجودی ام.
پیشنهاد من به مخاطبان همیشه این بوده که صفحه ی وبلاگم را در کامپیوترتان ذخیره کنید و سر فرصت،فارغ از هزینه ی کارت اینترنت تان حرفم را بخوانید و بعد با محبت و لطف خودتان به دنیای مجازی وصل شوید و کلامی در قسمت نظرات وبلاگ بنویسید. خواندن این متن طولانی مطمئنا برای شما سخت است. برای همین تمام تلاشم را جمع کرده ام که شیرین و روان بنویسم. نمی دانم که چقدر موفق شده ام؟.
با این حال به بی حوصله ها! پیشنهاد می دهم که تا قسمت پایینی این یادداشت بروند و از میانه ی آنجایی که حروفش با فونت ورنگ دیگری نوشته شده،شروع به خواندن کنند و به سوالی که پرسیده ام جواب بدهند. ممنونتان هستم و برادرانه دوستتان دارم.
یادم می آید که در ترم سوم دانشکده،قرار بود که برای درس مبانی عرفان و تصوف کنفرانس بدهم. نمی توانستم و راضی نمی شدم که از روی کتاب روخوانی کنم و استاد پیر و کم حوصله مان هم به تلاش های دانشجویش احسنت! بگوید( کتاب را خود استاد نوشته بود و باید واو به واو روایت می کردیمش فقط ). استادی که علیرغم تمام احترامی که برایش قائل بوده و هستم،همیشه درگیری کلامی و فکری با هم داشتیم و در کلاس تحمل یکدیگر برایمان دشوار شده بود. هشتاد سالی از خدا عمر گرفته بود،اما هیچگاه اطلاعاتش را دچار دگردیسی نکرده بود.
یکبار که داشت عجیب و سخت سهراب سپهری و فروغ فرخزاد و فریدون مشیری و تمام شاعران معاصر را بی رحمانه می کوبید،از نمره ی پایان ترمم نترسیدم و گفتم :« استاد! شما گمان کنم که هنوز هم دارید روزنامه های عصر مشروطیت را می خوانید!» اکثر بچه ها با من موافق بودند اما از ترس نمره ی پایان ترمشان حرفی نزدند!؛ حرفی نزدند حتی اگر به شاعران محبوبشان توهین شده باشد. آن روزها ورد زبان نبود،ولی یکی از دوستان نمی دانم از کجا در آورد و برگشت آرام زیر گوشم گفت: « نه مهدی!...خیلی خطرناکه مهدی! »
هیچ خطری من را تهدید نکرد. استاد با مهربانی تمام نمره ای را که حاصل تلاشم بود را به من داد و ترم آخر که برای خداحافظی به محضرش رفتم،دست گذاشت روی شانه ام و با مهربانی گفت: تو دانشجوی خوبی برای من بودی!
الان در همین رابطه به یاد قسمتی از فیلم پری ساخته ی داریوش مهرجویی افتادم. آنجا هم استاد ادبیات دارد خطابه صادر می کند که دانشجویی( پری) از جایش بلند می شود و می گوید:(نقل از متن فیلمنامه) « می بخشید استاد. شما الان حدود نیم ساعته که خیام و مولانا رو گذاشتین تو ترازو.اول خیام بدبخت رو حسابی لت و پارش می کنین. بعد که اونو کاملا شستین و گذاشتین کنار،یعنی اونقدر تحقیر و داغونش کردین که آدم نمی دونه،اصلا اسم این بابا چرا تو تاریخ ادبیاته،اونوقت می رید سراغ مولانا و اونو هی بزرگش می کنید. ما نمی دونیم چه گناهی کردیم که باید هی وسط این الاکلنگ ادبی دست و پا بزنیم. برای بزرگ کردن یکی،دیگری رو کوچیک و تحقیرش کنیم و بعد،بعدش...شما می گید ما تا کی باید شاهد این همه انزجار و کینه باشیم ».
القصه:
نمی توانستم معمولی و روتین کنفرانس بدهم. باید تحقیق می کردم. یک ماهی وقت بود و سی چهل کتاب عرفانی را تورق و نکته برداری کرده بودم. و چون عاشق سینما هستم از فیلم های عرفانی سینمای ایران هم حتی کمک گرفتم. شاخص ترین شان،فیلم محترم « پری» ساخته ی ارزنده ی داریوش مهرجویی و فیلم نازنین« هامون »...قسمتی از مونولوگ عارفانه ی فیلم پری را و تکه ای از روایت پایان نامه ی دکترای حمید هامون را برداشتم و به عنوان دالانی که مخاطبان کنفرانس را یکمرتبه با موضوع بحثم درگیر کند،گذاشتم در ابتدای صحبتم. دو سه روزی هم فقط درگیر شیوه ی خوانش و روایت و حتی بازی کردن و جان دادن به کلماتی بودم که باید در کنار تخته سیاه، رو به بچه ها و استاد می گفتم. و من هم خجالتی! ... آنهم مقابل دخترانی که درست است همه شان خواهرانم بودند،اما بهرحال دختر بودند و آدم شرم می کرد و نمی شد از ترس استاد که امکان داشت هر لحظه هجوم بیاورد و بگوید این افاضات چیست که داری می گویی،به چشم های آنها پناه ببرم و قوتم بدهند. پسرها هم دو سه تا بیشتر نبودند و محمد بابائیان هم(خطرتانهست در یادداشت قبلی وبلاگ!؟) که مثل همیشه خواب بود. پس باید چشم می دوختم به سقف و دریچه ی کولر که خاموش بود و هوا هم گرم.
سی صفحه ی آچهار، پشت و رو مطلب جمع کرده بودم و حالا می خواستم کلمات آن را زنده کنم و بازی کنم. گفتم که: عاشق سینمام.
شایعه شده بود و بچه ها می گفتند که صدای مهدی خوب است. همیشه داوطلب شعرخوانی در سر کلاس ها بودم. تن صدایم می گویند شبیه صدای خسرو شکیبایی است. وای!من چقدر حرف برای گفتن دارم و چقدر از این شاخه به آن شاخه دارم می پرم!
یک خاطره بگویم برگردیم به ادامه ی حکایت:
ترم چهارم بود و کلاس ادبیات معاصر و استاد خانم سپهری. رسیده بودیم به بحث شاعری خانم فروغ فرخزاد؛ و استاد سپهری داشت در مورد حواشی زندگی این شاعره ی عزیز می گفت که سهراب سپهری،مدتی خاطرخواه فروغ بود و تمایل داشت که با ایشان ازدواج کند و بعد جور نشد و زمین کج بود و ستاره بد بود و...نشد بالاخره. استاد می گفت که به اشعار سهراب سپهری علاقه دارد و از اینکه همنام هم بودند کمی خوش خوشانش می شد. حتی استاد به یکی از بچه ها که نامش یونس سپهری بود به خاطر همین همنامی به خنده و شوخی نمره های خوب می داد.
استاد سپهری می گفت که مدتی شاعر محبوبم همین سهراب ِزاده ی کاشان بود و عکسی از او را تهیه کرده و قاب زده بودم به دیوار اتاقم. استاد تعریف می کرد که روزی مادربزرگم که به خانه ی ما آمده بود،با دیدن عکس این مرد غریبه و اجنبی روی دیوار اتاق نوه ی برومندش، به یاد دوره ی آخرالزمان افتاد و گفت: دختر! این مرده نامزدته!؟...
کلاس همانطور که استاد می خواست با شنیدن این خاطره از خنده منفجر شد و من هم که آنروزها همراه محسن و داریوش نمک دانشگاه بودیم و شیطنتهایمان شیرین بود( این روزهایم را نگاه نکنید که دلمرده شده ام و از یأس می نویسم ) به شوخی گفتم: « استاد! شما رو هیچوقت،هیشکی درکتون نکرده! بمیرم براتون!!...» کلاس که همیشه آمادگی انفجار را داشت،این بارهم از خنده منفجر شد.استاد سریع جدی شد و گفت بسه دیگه! بریم سراغ درس.
و رسیدیم به شعر زیبای فروغ...
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود...
استاد گفت: کی شعرو می خواد بخونه!؟...چند تایی از آن جلوی کلاس اظهار آمادگی کردند و چندتایی در میانه ی کلاس به حالت زمزمه مهدی را پیشنهاد دادند و خودم زودتر از آن آماده ها و این زمزمه ها، در ردیف انتهایی کلاس،مثل تیری که شلیک شود دستم را از کتفم جدا کردم و پراندم هوا. استاد با خنده گفت: بچه ها بچه ها! مهدی خودشو کشت،بذارین اون بخوونه...
آنروزها به تازگی نوار دکلمه ی اشعار فروغ با صدای مخملی جناب خسرو شکیبایی آمده بود بیرون و من هم تحت تاثیر همان حس و حال،شروع کردم این شعر مشترک کتاب و نوار را خواندن. حاضران آن کلاس،آنهایی که نزدیکم بودند خوب خاطرشان مانده که بندهای پایانی شعر بود که اشک آرام آرام آمد روی گونه هایم...
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها،ز ابرها،بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها...
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان،به بیکران،به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن...
کلاس در سکوت محض فرو رفته بود
... و زنگ تفریح چندتایی که در کیفشان ضبط صوت داشتند،دوره ام کردند و گفتند شعر را دومرتبه دکلمه کنم و آنها ضبطش کنند. و من می گفتم: دلتون خوشه بابا! برید نوارشو با صدای خود شکیبایی بخرید،کیفیت ِاورجینال،توپ!. شعر خوانی مراسم جشن فارغ التحصیلی هم با من بود. یادش بخیر. شاید روزگاری که از دلم آمد آن قسمتش را برای تماشا توی وبلاگ گذاشتم.شاید.
*
برگردیم به حکایت کنفرانس...دارد یادداشت این شماره ام طولانی می شود و می ترسم حوصله تان سر برود و نتوانید به سوالم پاسخ بدهید:
روز کنفرانس رسید.کاملا آماده شده بودم. متن کنفرانس را از بر شده بودم و تکه هایی را هم که از مونولوگهای فیلم هامون و پری انتخاب کرده بودم را هم همچنین.به مجید که این واحد را با هم برنداشته بودیم، پیش از شروع زنگ دوم گفتم که کلاس خودت را غیبت کن و بیا بنشین پای کنفرانس من تا با حضور تو هول نشوم و آرام باشم و زیبا و جادار و مطمئن!... مجید هم سریع بی تربیت شد و گفت:« زکی!خودم کلاس دارم». مجید عزیز را به خاطر همین تعهداتش دوست دارم.
کلاس شروع شد و دست و پای من هم شروع کرد به لرزیدن. مدام داشتم دو پاراگراف ابتدایی متن کنفرانسم را که برای آن دو فیلم بود، مرور و تمرین می کردم. اگر از ورطه ی این دو پاراگراف رد می شدم و خوب و محکم اجرایش می کردم،یخ کلاس و خودم می شکست و می توانستم مسلط بشوم.
استاد آمد داخل کلاس و سرفه ای کرد و نشست جای همیشگی اش و حضور و غیابی کرد و بعد من را گفت که بیایم پای تخته.
قبلش پرسید: آماده ای؟...آب دهانم را قورت دادم و با صدای لرزان گفتم « بععله ».
محمد باباییان قبل از اینکه بخوابد،به شوخی گفت: مبارک باشد ان شاالله!...آرام خندیدم و گفتم : نخواب دیوونه!. آرامتر از من خندید و گفت خودتی و گرفت خوابید.
ایستادم کنار تخته. استاد از بچه ها پرسید:« سوالی در مورد کنفرانس ندارید؟». اصولا بچه ها وقتی که یکی از همکلاسی هایشان می خواهد کنفرانس بدهد،برای آنکه هول نشود و پیش استاد کم نیاورد و مثلا معلوم نشود چیزی نخوانده و بلد نیست، سوالی نمی پرسند و دسته جمعی می گویند :« نخیر استاد »...دست همه شان درد نکند.
استاد می گوید: شروع کن!
برای گشایش زبانم می خوانم: « رب اشرح لی صدری و یسرلی امری...» تا آیه تمام نشده،نطق من باز می شود.
سالکان طریق سلوک را آیا دیده اید؟...وقتی متنی را می خوانند، به سرعت است و انگار که دارند باران کلمات می بارانند. سریع و تند و بی وقفه مثلا ذکر می گویند و مراقبه می کنند. به تقلید از لحن آنها شروع می کنم به آغاز کنفرانس. همانند بلبل دارم تند و تند از روی حافظه یک صفحه ی آچهار را پیاده می کنم:
سالک فکرت در این درد طلب
می نیاساید زمانی روز و شب
می رود تا تن کند با جان بدل
در رساند تن به جان پیش از اجل
سالک فکرت به جان درمانده،نه به زنار ترسا خوش است و نه به دلق صوفی. او خود را بهتر از سگ نمی داند و درویش تر از خود کسی نمی شناسد. نه هیچ است. نه شیء. نه جزء است نه کل... نه گمانی،نه یقینی،نه شکی...نه بسی،نه اوسطی،نه اندکی. او نه مومن است نه کافر.به کسی امیدوار نیست،زیرا همه ناتمامند و ناقص عقل و همه گرفتار عدم و نیستی...او مدام با خود تکرار می کند:
انسان از آن چیز که دوست می دارد،خود را جدا می سازد. در اوج تمنا،نمی خواهد. دوست دارد،اما می خواهد که متنفر باشد. امیدوار است،اما امیدوار است که امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد،اما می خواهد که فراموش کند...تا آنکه به پیری و مرادی می رسد که به راهبری او امید می بندد.
حالا کاری ندارم که استاد محترم در میانه ی کلامم پرید وسط صحبت و رشته ی کلمه را منقطع کرد و کنفرانسم را به علت آنکه مطابق گام به گام کتاب نبود،مردود کرد و محمد باباییان هراسان از خواب بیدار شد و خانوم وهاب پور دفاع کرد و خودم کلافه شدم و بچه ها با چشم تائیدم می کردند و استاد با عصبانیت تکذیبم می کرد و...غیره. با هیچکدام کاری ندارم...فقط با همین متن سبز رنگ که در ابتدای کنفرانسم خواندم و هنوز هم که هنوز است از حفظ هستم و به کلماتش معتقدم کار دارم. به ویژه با پاراگراف آخرش : انسان از آن چیز که دوست می دارد،خود را جدا می سازد...
این عین ِحقیقت ِزندگی ِمن است.
دچارعدم قطعیت شده ام...هیچ چیز دیگر برایم معنای واحد ندارد. اگر آن روزها بر حسب علاقه ی دیوانه وارم به فیلم عظیم « هامون» این قطعه را در کنفرانسم گنجانده بودم،حالا به گنج ِنهفته در لابلای کلمات ِآن ایمان دارم. به گنج ِنهفته ای که در این سال ها ، نقاب از رخسار برکشیده و علنی و مشخص و شناسنامه دار به جنگ ام آمده است...و عجیب که من دیگر توان سالیان پیشم را ندارم و زیر رگبار ظهور معنویتش دارم مچاله می شوم و در عین حال به این نکته می اندیشم که:
آیا می شود پدیده ای در جهان باشد که ذات و جوهره ی مقدس و نابی نداشته باشد،اما انسان با ذهنیت مثبتی که برای خودش و آن جریان مهیا کرده است،دمادم به آن تقدس تزریق کند!؟ و پدیده ی در اصل نامحترمی را،احترام بخشد و چیز در واقع ذلیلی را،عزت بدهد و ارج بگذارد؟...
این مهمترین سوال تمام سالهای من است!...اگر جوابش را می دانید،بی خبرم نگذارید.
به این سوال می اندیشم،مضطربم می کند،پایه های وجودی ام می لرزد...و بعد مومنانه و دقیق به بیانیه و تیتر زندگی ام فکر می کنم و کمی آرام می شوم و مدام آن را زیر لب تکرار می کنم:
« من نمی توانم به خاطر عقیده ای موروثی،که هیچ یقین کاملی به درست بودن آن ندارم؛ از پدیده ای که هیچ تردیدی در شدت نیاز و ارادتم به آن نباید داشته باشم، چشم پوشی کنم».

